تبليغاتX
سرآب

سرآب

در آغاز هیچ نبود, کلمه بود و آن کلمه خدا بود .
تاب سواری
تاب تاب عباسی ...اباسی...اباصی...عباثی...اباثی ...عباصی؟؟؟!!!  خدا منو نندازی.

حکما این   عباسی=؟عباثی =؟عباصی =؟اباسی =؟ اباصی=؟ اباثی یعنی چی ؟  

                      

                      

 

اینم یه نوع تاب بازی...

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت20:41توسط رمل سیراب |
دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید

دلم برایش می سوخت ... آخر همیشه گوشه حیاط کز می کرد و با عروسکی که همیشه در دستش بود حرف می زد و گریه می کرد .

بزرگ بود اما نه آنقدر که بتواند آن عروسک را از کنارش دور کند ...

 

بهش می گفتند دیوانه !!ا

 

همیشه مثل یک مادر عروسکش را در آغوش می گرفت و قربان صدقه اش می رفت... گه گاهی هم صحبتش که می شدم برایم درد دل می کرد ؛ بیچاره خیال می کرد می فهمم که چه می گوید و چه می کشد اما من که ...

چه بگویم که بعد از درد دلی که می کرد و من فقط می شنیدم بیشترعذاب می کشیدم از دست خودم تا وقتی که از دور نظاره گر رفتارش بودم.

 

همیشه از پشت پنجره اتاقم نگاهش می کردم که چطور دو زانو گوشه حیاط نشسته و به عروسک در دستش خیره شده ... سعی می کردم  چشمانم را تیز کنم و با دقت بیشتری نگاهش کنم تا بتوانم حرف هایش با آن عروسک را لب خوانی کنم .

 

گاهی اوقات برایش قصه می گفت و گاهی اوقاتم درد دل می کرد  اما هم چنان می گفتند دیوانه است !!

یک بار رفتم و پای پله های ایوان کنارش نشستم و ازش خواستم که اجازه بدهد حرف هایش با عروسکش را بشنوم البته  جرأت نمی کردم در مقابش اسم عروسک بیاورم ...آن طفلی بچه اش بود و خواه نا خواه باید باور می کردی ! از آنجایی که با من زیاد راه می آمد این بار هم مرا در جمعشان راه داد ... سکوت کردم تا بفهمم چه بینشان می گذرد .

 

سعی می کردم سنگینی نگاهم آزارش ندهد و او راحت با دلبندش صحبت کند و از وجود من بی خبر شود .

همان طور هم شد ...چند دقیقه ای که گذشت آنقدر آرام و بی نگرانی از نگاه اطرافش ، با او حرف  می زد که انگار واقعاً حضور مرا در کنارش احساس نمی کرد ...دوست داشتم یک دوربین همراهم بود تا از لحظه لحظه نگاهانش و بوسه ها و نوازش هایش بر صورت  عروسک طفل نما تصویر می گرفتم ...باور کن اگر صورت عروسک را نمی دیدی باور می کردی که واقعاً دارد با یک بچه آدمیزاد حرف می زند ... انقدر غرق احساس بود و زیبا با او درد دل می کرد و لالایی برایش می خواند که یک آن من نیز بالکل خل شدم و گفتم : می تونم بقلش کنم ؟! با نگاهی که پر از آرامش مادری بود صورتش را برگرداند و گفت :خوابش برده می ترسم بیدار بشه .

 

منم برای اینکه از خواب بیدار بشوم انگشتم را محکم گزیدم و سعی کردم از توهمات بیرون بیایم و یکم خودم باشم ...

اما نمی شد ... او واقعاًیک مادر بود ... نمی شد گفت که دارد نقش بازی می کند ... نه، واقعاً احساس او واقعی تر از آن چیزی بود که تا به حال دیده بودم و نگاهش آرام تر از هر مادری بود که تا به حال به چشم دیده بودم .

داشتم به این فکر می کردم که دیوانه منم نه او ! دیوانه منم که غرق او شدم و خودم را از یاد بردم اما او یک لحظه هم از احساس ناب مادری اش دست نکشید و یک لحظه هم نخواست ببیند که چه کسی نگاهش می کند ... او یک لحظه هم نقش بازی نکرد و تمام زندگیش خودش بود.زندگی اش را خرج یک "عروسک" کردوخودش را فدای او ...

داشتم به این فکر می کردم که :

 

"یک دیوانه می تواند یک مادر باشد اما یک مادر هیچ گاه  دیوانه نیست! "

و او یک مادر واقعی بود و این واقعیت را نمی شد انکار کرد ...

 

پ-ن: مادر قصه ما از غصه فرزند و همسرش که در یک سانحه از دستشان داده بود به این روزگار افتاده بود.

پ-ن: او یک عاشق بود ...این درست است که عاشق ها همیشه دیوانه اند؟! ... اما او که دیوانه نبود !!!!

پ-ن:من داستان الزاما "من " نیستم !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت10:2توسط رمل سیراب |
کی گفته ستاره ها را نمی شه چید؟

 شب بود و آسمان رویاهایم پر از قندیل های تابان . پر از نور های خیره کننده كه تک تکشان با من سخن می گفتند وحرف هایم را با تمام وجود می شنیدند . چند سالی بود که دوستانی چنین مهربان یافته بودم .

ناگهان دیدم اشکی از گو نه های یک کدامشان سر خورد و بر پشت دستم نشست . سرم را بالا بردم تا پیدایش کنم . دیدم دارد  نم نمک و ریز می گرید. اما آرام بود و به گونه ای اشک می ریخت که ستارگان اطرافش از اندوهش با خبر نشوند . شاید اگر آن اشک هم بر پشت دستم نمی چکید من هم از اندوهش بی خبر می ماندم . بی درنگ او را به پیش خود خواندم و با ناز و نوازشی بر موهایش کم کم از احوالش جویا شدم و دلیل ناراحتی اش را پرسیدم .

 

 او با بغضی که در تمام طول صحبت هایش احساس می کردم در گلوی من در حال ترکیدن است از اندوهی سخن گفت که انگار سال هابود در گوشه ی قلبش خانه کرده بود و حال که فرصت را مناسب دیده  رو به من سر باز کرده بود.

دلش خون بود و چشمانش مملو از اشک . دانه دانه اشک هایش همچون خنجری بود که انگار بر پشت من داغ زده بودند . دلم  طاقت نمی آورد و می خواستم همان آن دخل تمام بد خواهانش را بیاورم .

می گفت سال هاست که تنهاست و هیچ کسی جز خدا سراغی ازش نگرفته . سال هاست که کودکی در پی خنده های شیرینش او را به نشانه دوستی نشان نداده . می گفت سال هاست که دیگر در شمارش بچه گانه پسرک همسایه موقع خواب به حساب نمی آید .سال هاست که دیگر کسی او را نشانه ی پیدا کردن راهش  قرار نداده و سال هاست که دیگر چشمک های پی در پی او قلب کسی را تکان نداده و متوجه اونشده . می گفت مدت هاست که دیگر ستاره بخت کسی نیست و سال های زیادی است که دیگر او ستاره همیشگی ما زمینی ها نیست .

 

در طی صحبت از  تمام اتفاقاتی که در این سال ها برایش روی داده بود نا خود آگاه دلم می پرسید "چرا؟"اما دوباره ساکت می شدم و گمان می بردم که شاید خودم نیز مقصر این ناراحتی هایش بوده ام .

کمی که حرف زد و آرام شد ازش پرسیدم . ستاره آرزو های من  دنبال یک دوست نمی گردی؟و او با اشتیاقی که انگار سال هاست این کلمه را از نگاه یک عاشق می جوید رو به من کرد و گفت : چرا که نه !

 

و من با دلی که سال ها بود  دنبال یک معشوق می گشت، او را ستاره همیشگی خود خواندم وقلبم را خانه او ساختم.

 

 

         

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت23:4توسط رمل سیراب |
روزهای آخر
یک سال زحمت و سختی تمام شد

آن جمله معروف "چقدر زود دیر می شود "مصداق واقعیش این موقع است

روزهای خیلی سختی بود ... خیلی سخت ...

اما گذشت ... با اینکه خیلی سخت بود اما دلم برایش تنگ می شود . دلم برای دنبال کردن یک هدف به این محکمی تنگ می شود

آخرین لحظاتم کنکوری ها  را از دعای خیرتان فراموش نکنید

یا حق

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت10:0توسط رمل سیراب |
آخرين نوشته هاي دلتنگي
شده تا حالا نوشته هاي خودت دوباره حس نوشتن رو در سرت زنده كنه ؟

شده تا حالا با خودت بگي واقعا اينا رو من نوشتم ؟

-آره شده مثل الان كه شايد خيلي وقته از آخرين پستم مي گذره (به جز پستي كه پاكش كردم و پستي كه براي عيد نوشتم و بلوگفا باعث شد پاك شه )و وقتي بهشون نگاه ميكنم احساس ميكنم حرف دارم و ميخوام بنويسم اما وقتي دست به قلم ميشم چرت و پرت ميگم و دوست دارم كه اصلا ننويسم ...

نمي دونم چرا اينطوري شدم ... انقدر ناجور شدم كه از هر چي مي نويسم حالم به هم مي خوره و حتي الانم نميدونم كه اين نوشته رو به آخر مي رسونم يا نه ؟!

اگه بگم خسته ام دروغ گفتم . خسته نيستم فقط دلتنگم ...شايد بيشتر به خاطر اينكه يكم روزام تكراري شدند . مي خوام زودتر بگذره ...

الان بيشتريا كه موقعيت منو دارند حس يك زنداني رو پيدا كردند، فقط با اين تفاوت كه توي يك دنيــــــــا ي خيلي بزرگ آزادند اما فعلا حق استفاده از خيلي چيزارو ندارند.

حرفمو پس ميگيرم ... آقا من خسته ام . اما نه از درس و سنگيني كارهاي روزانه بلكه  از اينكه مدت هاست وقت نكردم به عشقم ...به آسمونم با آرامش نگاه كنم .مدت هاست كه ساخت  و ساز ها جلوي ديدن تنها دريچه ي غبار آلود دلتنگي منو گرفتند

خسته ام از اينكه مدت هاست اطرافمو از قاب پنجره اتاقم ديدم ... حوصله ام سر رفته از اينكه ...

اما من دنيام ،دنيايي كه تو اين مدت باهاش ساختم خيلي روشنه . دوسش دارم . چون پر از آرزوهاي قشنگه پر از روياهاي خيلي شيك و آنتيك كه مي دونم يهش مي رسم . شايد خيلي پر توقع باشم اما اگر بدوني تنها اين روشنايي ها بودند كه منو تو اين دنياي تاريك تا الان  زنده نگه داشتند زياد ازم خورده نمي گيري

اين پست احتمالا آخرين پست قبل كنكورمه احتمالا هم اين پست بي خودي رو فقط براي اين حرف نوشتم:

 

 از هر كسي كه داره اين پست رو مي خونه خواهش مي كنم براي  موفقيت همه ي بچه كنكوريا در دانشگاه سراسري دعا كنه . (اون ته مها هم منو يادش نره )

التماس دعا ...

يا حق

پ ن:گفتم سراسري كه "گنده "دعا كنيد تا اون ته مهاش بهمون برسه .

پ ن:گفتم دعا كنيد چون اگر مي دونستيد كه وقتي مي فهميم يك نفر داره برامون دعا ميكنه چقدر روحيه مي گيريم بيشتر به يادمون بودين

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت16:0توسط رمل سیراب |
دلتنگی
دلم برایش تنگ شده بود ...

 

آنقدر تنگ که در عین نزدیکی نمی توانستم در آغوش بگیرمش . دلم می خواست وجودم ذوب می شد تا در او غرق شوم ...دلم می خواست زندگیم می شد ...اما حیف که تا آن لحظه هنوز امیدی به غیر او وجود داشت .

 

گاه گاهی آنقدر به هم نزدیک می شدیم که  حایلمان تنها یک" نفس" بود . هنوز به آنجا نرسیده بود یم که من دمی باشم و او بازدمی ...حجاب من از" او" بزرگی و شکوهش بود و گاه شاید همین حجاب پله های اتصال من و او بود .

 

تا به حال کجا دیده ای که یک دوست و یا شایدم فراتر از آن پیش از آنکه تو در یادش باشی او همراه تو باشد و با تو زندگی کند ؟! من که تا قبل از او نه تنها چنین چیزی ندیده بودم بلکه نمی شناختم اما وقتی او آمد و یا شاید بهتر بگم "من "آمدم در عوض تمام آن ندیدن و نشناختن ها شد تنها کسی که می شد به او اعتماد کرد البته نه از نوع  اعتماد هایی که همواره شک و تردید درونی ای عذابت می دهد .

 

و حال  سال هاست  که از دوستی مان می گذرد و من هنوز دلتنگ ...

 

دلتنگیم رفع نشده است مگر در لحظه های زیبای خواهش ... لحظه های نیاز ... لحظه های دلسپردن و فنا شدن ... لحظه های که می شد با کمی توجه صداهای نا شنیدنی را شنید ... می شد نا گفته هایش را از حرص ولع خورد !.. می شد غرق در نگاهش شد و بی خود از خود بازدم را از لبان  پر رمز و رازش  شمرد .

 

من دلم برای آن لحظه ها تنگ شده است ... برای لحظه ای که یادم هست باز کردن سجاده ام بغض دلتنگی چند وقته ام را شکست ... برای لحظه هایی که نوشتن تنها راه رفع دلتنگی بود ...

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت19:36توسط رمل سیراب |
بی تفاوتی واژه ها
وقتی جهان از ریشه جهنم

                               و آدم از عدم

                                                   و سعی از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده 

                              در حرف

                                       کفتار را

                                              به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها     و واژه های بی طرفی

مثل نان

          دل بست

                      نان از هر طرف بخوانی نان است (!)

 

 

پ ن : من از همه دوستانی که باز هم منتظر بودند تا مطلبی از قلم بی رنگ  من ببینند واقعا عذر می خوام ... به دلیل مشغله زیاد درسی فرصت نوشتن ندارم برای همین این بار شعری از مرحوم "قیصر امین پور " تنفسی می شه برای تحمل نوشته های من ...

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت18:13توسط رمل سیراب |