سرآب
در آغاز هیچ نبود, کلمه بود و آن کلمه خدا بود .
- بی خیالش. چه انتظاری دیگر می رود از یک به اصطلاح "منتظر" ؟منی که نه جمعه ام جمعه بوده و نه... - اصلن کلن این بحث را بی خیال . تو که آدم نیستی و خودتم نمی فهمی چی می گی برای چی از این حرف ها می زنی و ملت را سر کار می ذاری ؟ این روز ها دیگر خودم هم نمی شناسم .نمی دانم چِم شده که زیر لب دائم آیه ی یأس می خوانم ...بی هوا گریه می کنم ...فکر کنم حالم خوش نیست . -(قهقهه) تازه فکر کنی؟ نه آقا "فکر" نکن . "مطمئن" باش که حالت خوش نیست .اصلن یه پله هم از خوش اونور تر حالت داغونه .هیشکی ندونه من که می دونم . من که هر روز و هر ساعت دارم می بینمت ... بس کن دیگه حوصله ی خطبه های تو یکی رو ندارم .هی می خوام بهش توجه نکنم باز وِر می زنه .اگه گذاشتی دو خط ما لفظ قلم صحبت کنیم . - اوهو .اینو باش!تو اصلن قلم داری که می خوای لفظ قلم باشی ؟ هیشکی ندونه من که می دونم ... اه گمشو بابا .تو هم که همش می گی" من که می دونم "! خب بدون .اصلن چی می دونی ؟ آخه مفنگی تو اگه می دونستی که به من یه کمکی می کردی . آخه خره تو هم بد بختی ! تو هم مثل من هیچی نمی دونی .فقط از صبح تا شب بقل گوش من زِر زِر می کنی . به خدا دیگه حوصله ی تو یکی رو ندارم . کاش می شد از دست تو راحت شد... کاش . - هه.خیال کردی . من تا توی نکبت زنده ای دست از سرت بر نمی دارم . جدی می گـــــــــــــــــــی؟ واقعن ؟ یعنی فقط تا وقتی من زنده ام تو هم بیخ ریشمی ؟آخ جون .اگه این طور باشه یعنی من اون دنیا از دست تو راحتم .وااااااااای چقدر خوب می شه. فکرشو کن دیگه هیشکی نیست که وقت و بی وقت وسط فکرت بپره ... اظهار نظر کنه ...دم گوشت ور ور کنه . -فکر کردی حالا من خیلی عاشق چشم و ابرو توم که هر دقه نطق می کنم ؟ نه والا منم دل خوشی از تو اون ریختت ندارم . باور کن اگه من بیخ ریش یکی دیگه بودم تا حالا در کنارش به یه جایی رسیده بودم ولی چه کنم که سرنوشت ما به هم گره خورده و تا تو زنده ای منم هستم ولی اینطور که معلومه من با تو به جهنمم نمیرم . بهتر ! خیلی ازت خوشم میاد حالا اونجا هم می خوای با من باشی ؟آره . اصلن من هیچی نیستم ! قبلنم بهت گفته بودم اما تو نمی فهمی . فکر کردی یه آدم پوچ چه شکلیه؟شاخ داره یا دُم؟ خب اونم آدمه دیگه مثل بقیه . البت زیاد آدم نیست !توش خالیه .خالی که دیگه می دونی یعنی چی؟یا باز مثل من می گی نمی دونم ! خالی مثل لُپ لُپ... مثل تخم مرغ شانسی تو خالی و پوچ! فهمیدی حالا؟ - آره بابا فهمیدم . چقدر حرف می زنی.عوض این حرف های بیخود بیا یکم فکر کنیم ببینیم چته؟ چه مرگته؟ دردت چیه ؟ باید چه کار کنیم ؟ حوصله ندارم . می خوام تنها باشم .ولم کن . این سوالات هیچ وقت به جواب نمی رسه .منم حالم هیچ وقت خوب خوب نمیشه . یعنی تا وقتی این خود لعنتی رو نشناسم حالم همینه. -ببین هی خود...خود ...نکن . یکی اگه الان ببینت بهت این کلاس های خود شناسی و این انرژی + هارو معرفی می کنه اون وقت توهم که قاتی ،سیمات یهو اتصالی می کنه و می زنی زار و زندگی ما رو نابود می کنی . اون وقت اون دو زار آبرویی هم که تا اینجا جمع کردیم به بادِ فنا میره . باشه نمی گم. اصلن دیگه هیچی نمی گم . تو هم هی نیا و بگو که حرف بزن . دیگه از من انتظار نداشته باش آدم باشم و مثل آدما حرف بزنم . یک موجود پوچ و بیخود حرفی هم مگه برای زدن داره ؟ -نمی دونم ! نمی دونم ... (چه کیفی داره وقتی مثل تو در جواب همه چی می گم نمی دونم ... منم احساس پوچی می کنم !) پی نوشت : - اگر شما چیزی از این پست فهمیدین به منم بگین ! - واقعن عذر می خوام که سر ِ کار بودین ... پست اجباری همینه دیگه! -ضمنن زیاد خیال نداشته باشید که این وبلاگ دوباره فعال شده ... اینجا هم مثل خودم تکلیفش معلوم نیست !این پست فقط برای رفع دلتنگی اینجا بود . همین ! -راستی عید غدیر هم به همه دوستان تبریک می گم خصوصن سادات گرامی . عیدی ما فراموش نشه ! شرمنده ات هستم رفیق قدیمی ... منتظر بمان ... مثل خودم که هم چنان معلق و بی سامانم ... قول نمی دم زود برگردم ولی اگر برگشتم حتمن تکلیفت را یک سره می کنم ... هر چه نوشتم پاک شد ... جز این جمله : دلم برایت تنگ شده ... برای وقتی کنارمان بودی ... روحت شاد ... همین .
همه خوابند بلند می شوی و میروی سری به اتاق ها می زنی ... توی اتاق کناری ...روی میز کار اخوی ات(چه ترکیب اشتباه و جالبی!) چشمت به قابی می افتد که انگار تازه هدیه گرفته ... زمینه ای سبز دارد و با رنگ طلایی رویش نوشته اند : "السلام علیک یا فاطمه المعصومه "... بی اختیار قاب را می بوسی و باز هم برای دل "او" دعا می کنی ... به آشپزخانه می روی تا برای صبحانه چای دم کنی ... در قوطی چای را که باز می کنی نگاهت به برچسب کوچکی می افتد که بالای پریز برق گذاشته شده و عکس ضریح آقا دل تنگت را می برد تا مشهد الرضا ...خط بالای عکس را می خوانی :"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا " چشمانت خیس می شود و باز هم هوس دعا می کنی... این بار هم برای دل "او"... یاد دیشب می افتی که از تجریش بر می گشتی و کنار بقعه شریف امام زاده صالح سلامی عرض کردی و دلت را جا گذاشتی در خاطره ی زیارت اخیرت... همه ی این صبح خاص و دوست داشتنی بهانه اش "او" بود ... دلش تنگ است ... برای کودکی اش ... برای وقتی تنها هم بازی اش خودش بود و خدایش ... برای وقتی که خیلی تنها بود ... تنها تر از حالا که کمی قد کشیده و به نگاه بزرگ تر ها بزرگ شده ولی هم چنان دلش در آن سال ها باقی است ... باقی است با خودش و دوران کودکی اش ... دلش تنگ است برای وفتی که در خاله بازی هایش هم خودش مادر بود... هم پدر... هم خریدار بود هم فروشنده ... هم معلم بود ... هم شاگرد ... برای وقتی که با برگ درخت حیاط و کمی آب و نعنایی که از کاببنت آشپزخانه و به دور از چشم مادرش کش می رفت،در قابلمه رویی کوچکش برای عروسک هایش آش درست می کرد ... برای وقتی که دوست داشت عروسک هایش اندازه ی نوزاد های واقعی باشند و آن ها را مثل بچه ی خودش در آغوش کوچکش بفشارد .... برای وقتی که روی کلوچه چند تا چوب کبریت فرو می کرد و ظهر وقتی همه خواب بودند یواشکی برای عروسک هایش تولد می گرفت ... برای وقتی که هیچ کدام از حرف های بزرگ تر ها را نمی فهمید و آن ها هم او را به خاطر نفهمیدنش سرزنش نمی کردند ... دلش تنگ است برای آن دورانی که به زور بزرگ تر ها خیلی کارها می کرد و مثل حالا "نه" گفتن بلد نبود ... دلش تنگ است برای آن لباس عروس صورتی که هیچ وقت دوستش نداشت ... برای وقتی که حشرات موزی لباس عروسش را در کمد سوراخ سوراخ کردند و مادرش وقتی دید، فکر کرد او از حرصش با قیچی به جان لباسش افتاده ...برای وقتی که می رفت و در کمد قایم می شد و مادرش هر چه صدایش می زند هیچ نمی گفت ... دلش می خواست نگرانی مادرش را از باریکه ی نور داخل کمد ببیند ...دلش تنگ است برای خواندن آن تصنیف زیبای "تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی ..." دلش تنگ است برای وقتی قدش نمی رسید زنگ خانه را بزند و منتظر می ماند تا کسی بیاید و برایش زنگ را بزند ... دلش تنگ است برای مادر بزرگش ... برای تنها وجودی که تا وقتی در خانه شان بود هوای او را خیلی داشت ... دلش تنگ است برای اولین حسی که در کودکی دلش را لرزاند و نامش را دوست داشتن گذاشت ...

| Design By : Night Skin |

